:: قصه غصه


راهیان کوی دل رفتند و ما جامانده ایم


در غریب آباد چون بیگانه تنها مانده ایم


رد پایی هم نمی بینیم از یاران خویش


تیره بختی بین که محروم از تماشا مانده ایم


باغ سبز آشنایی ها دگر پژمرد و ما


در کویر تشنه ای تنهای تنها مانده ایم


سالکان مشرب دلدار اندر عیش و نوش


مابه فکر توشه امروز و فردا مانده ایم


همدلان آشنا رفتند ، آری بی خیال


بی خبر از این که ما در فکر آنها مانده ایم


توشه اندک ، دست خالی ، ره دراز و پای لنگ


ای خدا امداد ، اندر شام یلدا مانده ایم


نی چنان رفتیم و نی ماندیم همچون ماندگان


هم زفیض دین و هم از کاردنیا مانده ایم


دست جان شستند از هستی سیه پوشان انس


ما سیه رویان چرکین دل ، خدایا مانده ایم


حالیا با زورقی بشکسته در ظلمات شب


غرق طوفان ، در دل امواج دریا مانده ایم


خیمه ها کو ؟ حال کو ؟ جمعیت یاران کجاست ؟


همقطاران را چه شد ؟ ای وای برما مانده ایم


ای صبا! از جانب من برشهیدان بازگوی


زنده باد یاد شماها ، مادر این جا مانده ایم


هفت شهر عشق را با پای سر پیموده اند


ما هنوز اندر نخستین کوچه ای وامانده ایم


سرخوشان وصل اندر خلسه دیدار دوست


ما خمار از باده جام طهورا مانده ایم


آستین افشانده یاران ، آستان بوسیده اند


داستان ها گفته ایم و ، ای دریغا مانده ایم


با وجود قصه های غصه هجران دوست


ما به فکر قصه مجنون و لیلا مانده ایم


کاروان محمل کشید و رفت تا معراج نور


مادرون کلبه تاریک رویا مانده ایم


نقدجان دادند قومی در هوای وصل یار


ما هنوز اندر خیال سود و سودا مانده ایم


عده ای خلوت نشین بزم انس و ما هنوز


معتکف در مسجد و دیرو کلیسا مانده ایم


خون شد از جور زمانه قلب فرزند علی ( ع )


ای عجب! در کوفه نامردمی ها مانده ایم


صمد قاسمپور

:: مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید

مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید با جوایز وِیژه

 

سازمان رفاهی تفریحی شهرداری کاشان به مناسبت 3خرداد سالروز فتح غرور آفرین خرمشهر مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید را برگزار می کند. شرکت در این مسابقه که با عنوان فتح خرمشهر ، دفاع مقدس برگزار می شود برای عموم آزاد است و به نفرات برتر جوایز ارزنده ای همچون کمک هزینه خرید لپ تاپ ، دوربین دیجیتال ، قلم نوری ، هارد اکسترنال و ... اهدا می شود .

برای شرکت در مسابقه اینجا کلیک نمایید.

:: حرفی برای نزدن !

تقدیم به همسران و فرزندان جانبازان و ایثارگران

« هر طور شده ، باید دلیلی برای عزیز پیدا کنم. حداقل چند کلمه‌ای که بتواند راضی اش کند. بابا ، خدا بیامرز اگر بود، دچار این مشکلات نمی ‌شدم؛ درکم می ‌کرد؛ می ‌فهمید یعنی چی. اصلاً... نور به قبرش ببارد، عشق را می‌ فهمید. نه این که عزیز عشق را نفهمید، همان که بابا طرف حسابش بوده، حالا می ‌ترسد.

پروانه

تا بابا بود، برای هم می ‌مُردند. نمی ‌دانم چه طور بعد از بیست و چند سال، هم دیگر را این قدر دوست داشتند؟!

او صدایش می ‌زد «عزیز» عزیز هم همیشه می ‌گفت: «آقا»

بابا که جبهه بود، عزیز ما را از آب وگِل درآورد. حقوق درست و حسابی که نداشت بابا؛ همین بود که خودش دو شیفت کار می‌کرد؛ صبح ها توی مدرسه، عصرها هم معلّم سرخانه ‌ی چندتا از بچّه پول دارهای محل‌ مان بود.

یادم هست یک شب، از خانه ‌ی یکی از همین شاگردهای به اصطلاح خصوصی‌ اش می ‌آمد که سر خیابان بالایی، تصادف کرده بود. زخم‌ های سر و صورتش تا چند ماه بود.

از آن طرف، بابا کم می‌آمد خانه. هر وقت می آمد، یکی دو روز می ‌ماند، بعد می‌رفت. همان یکی دو روز را هم فقط آخر شب‌ها می ‌دیدیمش. قرارهایش را تلفنی می‌گذاشت و با رفقایش می‌ رفتند جایی که ما ازش سر در نمی ‌آوردیم. بعدها، فهمیدم کجا بوده؛ بعدها که بابا را آوردند خانه؛ بعدها که بدنش پر بود از زخم و دست‌ ها و صورتش کبود شده بود.

بعدها، هر روز یک گروه از دوست ‌هایش می‌آمدند خانه‌ مان. می ‌شناختم ‌شان. همان‌ هایی بودند که بابا تلفنی‌ باهاشان صحبت می‌کرد. ابراهیم، حسین و علی اکبر. همان ‌هایی بودند که قبل از زخمی شدن بابا، قبل از خانه‌ن شین شدنش، قبل از این که شیمیایی شود، هر وقت می‌آمدند مرخصی، می ‌رفتند به خانه‌ی بقیه‌ ی پاسدارهایی که مجروح شده بودند. برنامه‌ی بازدید ویژه هم داشتند. همه‌شان، هر چهار نفر با پیکان قراضه ‌ی ابراهیم می‌ رفتند خانه ‌ی بسیجی‌ های زخمی. قرار گذاشته بودند با هم که این کار را بکنند، تا آن‌ها احساس کم بود نکنند.

پروانه

داشتم می‌گفتم، باید عزیز را راضی کنم. قبلاً موضوع را سربسته گفته‌ام، اما گفت: نه. مخالفتش با ازدواج نیست، مخالفتش برای این است که به قول خودش می ‌ترسد.

همیشه می‌ گوید: می ترسم... می ‌ترسم هوا و هوس چشمت رو کور کنه.

می‌خواهد کسی که من انتخاب می کنم، مثل خودش نباشد. می‌ ترسد آن رابطه‌ای که بین خودش و بابا برقرار بوده، بین من و همسر آینده‌ام نباشد.

حق هم دارد. بعد از آمدن بابا، چند ماه رفت پی‌کارهای دوا و درمانش؛ از این بیمارستان، به آن بیمارستان.

بابا را که بردند خارج برای درمان، مرد و زنده شد. نه یک بار، هر لحظه‌اش مُرد و زنده شد؛ به قدرِ هر نَفس که از سینه‌اش بالا و پایین می ‌رفت.

 این میان دوست ‌های بابا، ابراهیم و حسین و علی اکبر را می ‌گویم، می‌آمدند و به ‌مان سر می‌زدند. اما جنگ که تمام شد،‌ ماند ابراهیم. علی اکبر را عراقی ‌ها توی شلمچه اسیر کردند؛ تک شلمچه. حسین هم شهید شد.

او کمک ‌مان می‌کرد، والّا زندگی‌ مان، خرج دوا و درمان بابا، می ‌ماند روی زمین. از مدرسه به عزیز گفته بودند اگر مرتب نیاید سر کلاس، اخراجش می‌کنند. این کار را هم کردند. آخر نمی‌توانست بابا را رها کند به حال خودش.

برایشان توضیح داده بود مشکل دارد، اما به خرج‌ شان نرفته بود.

گفته بودند: نمی‌شود. الآن جنگ تمام شده و مملکت دارد آباد می‌شود،‌ دارند همه جا را می‌سازند،.. ..دور، دورِ سازندگی است. همه باید تلاش کنیم مملکت آباد شود.

بعد هم دلش را سوزانده بودند،‌ شما که وضع ‌تان خوب است؛ ماشاءالله هزار ماشاءالله حاج آقا، خارج هم تشریف می ‌برند. لابد بورسیه‌ی تحصیلی است یا سفر شغلی...

شب که آمده بود توی خانه، می‌گفت و اشک می‌ریخت.

یک جانباز شیمیایی در کنار همسرش

چه کار که نکرد عزیز برای بابا! خواب و خوراک نداشت. دوا و درمان و بیمارستان. چند روزی که حالش بهتر می ‌شد، خنده‌ی عزیز را می‌دیدیم. مابقی، می‌فهمیدیم خنده‌اش دروغ است. نه به ما، به خودش. نمی‌خواست باور کند بابا سرطان گرفته.

آخر هم همان بابا را از پا انداخت. ما که آن روزها سن و سالی نداشتیم. عزیز خودش را به آب و آتش می ‌زد تا از درس و مدرسه مان عقب نیفتیم. عصر ها کلاس ‌های خصوصی‌اش را داشت و صبح ها هم به بابا رسیدگی می کرد.

هزینه‌های شیمی درمانی بابا آن قدر بود که عزیز هر چه داشت، فروخت. اول طلاهایش را فروخت. تمام که شد، خانه را فروخت و یک خانه با مقداری از پول فروشش رهن کردیم. ما بقی‌اش خرج شد.

نمی‌دانم چه بود،‌ اما غصّه‌ی بابا عزیز را پیر کرد. غصّه‌ ی درد و رنجش به جای خود، غصّه ‌ی تنهایی ‌اش بیش‌تر عزیز را عذاب می‌داد.

ابراهیم،‌ دوست قدیمی بابا،‌ آن اوایل خیلی کمک ‌مان می‌کرد. اما کم کم حضورش کم ‌رنگ شد، تا دست آخر قطع شد. زده بود توی کار تجارت. عزیز چند بار دیده بودش، اما به روی خودش نیاورده بود که مشکل مالی داریم و برای عمل بابا، زیر قرض رفته‌ایم. یک بار که بهش گفته بود، جواب سر بالا داده بود، گفته بود، خوب می ‌شن إن‌شاءالله. حاج آقا آدم با خدایی هستند؛ ما هم براشون دعا می‌کنیم.

ابراهیمِ آن روزها، حالا برای خودش کسی شده؛ حاج ابراهیم، با کلی خدم و حشم و سرمایه؛ با پیشانی پینه بسته‌اش، با...

از آن روزها، فقط عزیز را یادم هست و بابا را.

خنده‌های زورکیِ عزیز و اشک ‌های بابا را. عزیز برای بابا می‌مُرد. شب ‌ها تا صبح بیدار می ‌ماند.

بابا که خوابش می‌برد،‌ می‌رفت سرِ سجاده‌اش.آن موقع بود که اشک خودش سرازیر می‌شد. چه قدر دوست داشت عزیز، بابا را!

دست‌ هایش را بالا می‌برد و می‌گفت: خدایا! حبیبم را به من برگردان.

خدایا! حبیب من، حبیب تو هم هست،‌ اگر نیست، چرا دعایش را مستجاب کردی. حبیب خودش خواسته بود خیلی سخت شهید بشود، حالا هم دارد همان اتفاق می‌افتد.

گل سرخ و سیم خاردار

خدایا! من طاقت دیدن سختی کشیدن حبیب را ندارم. خدایا!...

بعد خدا را قسم می‌ داد به لحظه ‌های عاشقانه‌ اش که با بابا داشت. به لحظه‌ ی عقدشان که توی یک مسجد بود. به ماه عسل‌شان،‌ که همه ‌اش یک روز بود،‌ توی مسجد گوهرشاد و بعدش بابا از همان جا به کردستان رفته. به تولد من و به هزار چیز دیگر،‌که آخر همه ‌ی این ‌ها،‌ ختم می ‌شد به عشق‌ شان به هم دیگر.

بابا که رفت، عزیز دیگر پیرتر از قبل شده بود. از وقتی فهمید رفتنی است، سفید شدن موهای سرش شروع شد و تا وقتی بابا رفت، دیگر رمقی در وجودش نمانده بود.

حالا چه طوری می‌توانم عزیز را راضی کنم که...

 چه طوری به عزیز بفهمانم زندگی‌ام را با عشق آغاز می‌کنم؟

چه طوری خیالش را راحت کنم...؟»

آسیه حرفی برای زدن نداشت. می‌خواست بگوید پدرش - علی اکبر- سال هاست برگشته،‌ اما...

می‌خواست بگوید عراقی‌ ها پدرش را که موج انفجار از پا در آورده بود، اسیر کرده‌اند و سال ‌ها، هر قدر کتک خورده توی اسارت، فقط بدتر شده؛ آن قدر که نصف بدنش آن جا فلج شده و چند سال بعد...

می‌خواست بگوید همه‌ ی حرف‌ های حامد را می‌ فهمد و درک می‌کند. می‌خواست بگوید مادر خودش،‌ مثل عزیزِ او، سال ‌هاست با چنین درد و رنج ‌هایی ساخته و به پای پدرش سوخته، تا این که...

اشک ‌هایش را پاک کرد و گفت:« کاش بابای من هم زنده بود...»

:: نگران فردا بودند...

نمی دونم تا حالا این وصیتنامه رو شنیدین یا نه:

«از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تاآینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود.عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم .آری یاران به سوی مرگ رفتند در حالی که نگران فردا بودند....»

(طلبه شهید کرامت الله قربانی)

:: نگران فردا بودند...
حالا می شه گفت که:
ای شهید
تو هم مدافع دیروزمان و هم مدافع میدان هزار رنگ امروزمان  و  هم ستاره فردایمان شدی.اخلاصتان آنقدر برای خدا خریدنی بود که قالب زمان و مکان را از پیش روی سربازیتان بردارد.کاش می دانستی. البته که می دانی!خدا رو شکر!همین!

«کوچیده اید زود مگرصبرتان کجاست!»من می رسم ز ره ،تو را به خدا پا به پا کنید. یک کوله بارحادثه و یک کوره راه عمر گذشت،باید برایم دعا کنید»

::دانلود و ترانه های دفاع مقدّس

::. دانلود فايل هاي صوتي .::

*

موضوع کلیپ

دریافت

۱-

::نامه دختر شهید ناصری به پدرش(بسیار زیبا)

لینک دانلود

۲-

::شهید مصطفی چمران

لینک دانلود

۳-

::شهید مهدی باکری

لینک دانلود

۴-

::شهید ابراهیم همّت

لینک دانلود

۵-

::ياد امام و شهداء دل رو مي‌بره كربُ بلا

لینک دانلود

۶-

::به نام خداوند مردان جنگ...

لینک دانلود

۷-

::چنگ دل آهنگ دلکش می زند...

لینک دانلود

۸-

::صدای شهید محسن اسدی(محافظ شهید احمد کاظمی)

لینک دانلود

۹-

::نجوایی با شهداء(میرداماد)

لینک دانلود

۱۰-

::شعر کجاييد اي شهيدان خدايي با نواي حاج محمود کريمي

لینک دانلود

۱۱-

::ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته...

لینک دانلود

۱۲-

::عملیات ثامن الائمه از نگاه سردار مرتضی قربانی

لینک دانلود

۱۳-

::ناگفته‏هایی از جنگ به روايت شهيد حسن باقری

لینک دانلود

:: آری شلمچه ی علی همانجا بود...

می خواستم در استقبال از محرم حسین مطلبی را بگذارم که یاد فرمایشات فرزند آیت الله شاه آبادی افتادم .فرزند گرامی آیت ..شاه آبادی (آیت شاه آبادی استاد عرفان امام خمینی (ره) )می فرمودند من سالها قبل خواب دیدم که در خرمشهر هستم. جنگ و درگیری واقع شده است این جنگ بین یاران امام حسین (ع)و یزیدیان است.ایشان می فرمایند :من دیدم در حال جنگ هستم و یکی از دوستان یز به نام حبیب ا.. شهید شده اند.ادامه دادند که من دیدم که غالب شدیم و من برخاستم و بروم به آقا تبریک بگویم ... در خوزستان ساختمانی بود من از پله های آن بالا رفتم .دو اتاق در چپ و راست بود و من می دانستم آقا در کدام سمت است. رفتم داخل و دست ایشان را بوسیدم و تبریک عرض کردم و گفتم آقا ما غالب شدیم . در ادامه می گویند امام از ترکیه به نجف تشریف آوردند من روزی که با امام تنها بودیم به امام مساله خواب را گفتم و تمام آن را تعریف کردم .امام سر به پایین انداختن و تفکری کردند.دیدم هی امام یک چیزی را میخواهند بگویند منصرف می شوند.حس کنجکاوی مرا واداشت وبه امام گفتم :آقا چیست؟مطلب چیست؟امام فرمودن :می گویم اما اگر خواستی تعریف کنی بعد از مرگم تعریف کن.امام فرمودند : بله،چنین جنگی رخ خواهد داد و ما پیروز خواهیم شد و این راهی است که آقای شاه آبادی برای ما ترسیم کرده است...نمی دانم صلاح بود نوشتن این مطلب یا نه ..ولی به هر حال تصمیم گرفتم از کربلائیان ایران بگویم در استقبال محرم حسین .ع. ...و برای این کار چه مطلبی بهتر از نجوای زیر...

بسم الله الرحمن الرحیم
قصه ی عشق ما را بایستی با حروفی استادانه و با هوای ابری پائیزان و با مرغی که به ناچار برای میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند،ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایتسی شنید و در عمق لبخند های پیوند خورده با اشک و در آه سوزان سینه های داغ دیده .
باز دلم هوای شلمچه کرده است .
 باز از فرسنگ ها راه بوی عطر خاکریز هایش مستم می کند.
 باز سوزه جان سوز باد غروبی اش درگوشم می پیچد.
 باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام همین این که می آیم نفسی بگیرم با شهر بسازم ، همین که آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت می دهم، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه، آنجا که می روم تا خطی جدید را در بودن رقم بزنم به سراغم می آید.
 خدایا چاره ای ،درمانی ،راهی.
 خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی توانداین چنین هستی ام را به بازی بگیردکه بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود.
آری ! آنچه عنان در کف دارد ارواح بلندی است که از مشتی خاک شلمچه ساختند،
 قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریز ها را به آرامش حرکت ابر طی می کرد،
قربان آن اشکی که در پرتو منور های عشق با لبخند عقد اخوت می خواند،
قربان آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زدتمام کائنات بر آن بوسه می زدند،
قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید،
 آری عزیزان من اگر تا این اندازه از شلمچه می گویم برای این است که
اینجا حماسه نیست
 اینجا گذشت نیست
اینجا ایثار ساده لوحی است
 اینجا خوبی سبکترین واژه و پاکی در پوکی است
اینجا گناه استفاده از لذات جوانی است
اینجا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است و پول هدف خلقت ،
اینجا محمود واژه ای گنگ و نامفهوم است  و لی حاج جبار را همه می شناسند و دوستش دارند،اگر گردی بر کفش نازنین اش بنشیندهزار هزار جان نثار برای لیسیدنش به سجده می روندو اگر خروار خروار خاک غریبی بر مزار محمود بنشیند حتی باد هم مسیر عبورش را عوض می کند.
برای این است عزیزان ،برای این است که دلم تنگ شلمچه است ،
برای این است که دارم دیوانه می شوم.
 برای این  است وقتی بر خاک شلمچه بوسه می زنم تو گویی دیواره پاک کعبه را می بوسم ،
من گم کرده ام. من بی عرضه همه چیز داشتم. همه چیز برای رفتنم مهیا بود .مهدی بارها و بارها به خودم می گفت این سفره را جمع می کنند و من غافل متوجه اعلام خطرش نبودم.
 ای مردم وقتی برقعه ای تیر خورد تا نفس آخرمی خندید
به خدا قسم می خندید من با همین چشمانم دیدم وقتی می گویم برقعه ای شما پاکی را یک روح فرض کنید ووکالبی به نام سید رضی الدین برقعه ای بر آن بپوشانید.
 ای مسلمانان به خداوندی خدا قسم لطیفیان در آخرین کلماتش نیز با بچه ها شوخی می کرد برویداز شلمچه بپرسید
 وقتی می گویم لطیفیان شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید.
ای مردم به حرم پاک امام قسم وقتی بخشی در کنج خاکریزی آرام گرفته بود تا ساعت ها نمی دانستم خواب است یا شهید گشته.
 وقتی می گویم بخشی شما قلم بردارید و بر کاغذ هر آن چه در باره خوبی می دانید بنویسید آن گاه  چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

 ای شهیدان گمان می کردید گذشت زمان هوای سرزمین پاکتان را از سرمان خواهد ربود.
 اما داغ فراغ شما روزبه روز بیشتر آبمان می کند .
ای شهیدان هنوز که هنوز است هر آب خنکی که می نوشیم به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه اشک می ریزیم.
 هنوز که هنوز است هر سوز سرمایه یی که حس می کنیم زودتر از همه یادمان در پی ستون های دشت ماووت می دود،
هنوز که هنوز است هر وقت  غذایی می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم ،
هنوز که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بوده ایم .
ولی خوشحالم،خوشحالم که تا این لحظه خیانت نکرده ام، خوشحالم که هنوز چشمانم با صحنه های نا پاک آشنا نشده است .آخر این چشمها روزی در چشمهای شهیدان خیره می شد. خوشحالم که هنوز پایم راه مجالس گناه را نمی داند پایی که بر خاک و خاکستر فرو بریزد.
خوشحالم که هنوز با کسانی رفت وآمد دارم که چون خودم داغدیده و تنهایند،
 خوشحالم که هنوز که هنوز است وقتی غروب می شود هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد  و بر بام احساس می نشیندو به یاد سنگر های خون آلود خط برای دلم نغمه سرایی می کند.
 ای مردم ما همه خواهیم رفت شما می مانید و راه.
 تو را به جان امام مگذارید یاد جبهه از ذهن ها ربوده شود.
شما را به خدا مگذارید خاطرات شهیدان در ضمیر دل های غفلت زده به فراموشی سپرده شود. شما را به مظلومیت آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد گوشه ای می گرفت و به درب خانه اش خیره می شد،

آری شلمچه علی همانجا بود.
شما را به اشک های پاک ان دختر چهار ساله که شبها سجاده مادر سفر کرده اش را در کنجی می گشود وبه یاد مادر و به جای او بر آن  نماز می گذارد.
شما را به لبخند های مصلحتی علی بعد از دفن فاطمه برای دل داری بچه ها
لبخند هایی که حکایت از یک دل سوزان و مالامال از خون داشت.

:: داراي آن زمانه بي سر درون كرخه

هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا
شد کوچه هاي ايران مشکين ز اشک سارا


سارا لباس پوشيد با جبهه ها اجين شد
در فکه و شلمچه دارا به روي مين شد
چندين هزار دارا بسته به سر سربند
با تکه تکه گشتند يا که اسير و در بند
ساراي ديگري در مهران شده شهيده
دارا کجاست ؟ او در اروند آرميده
دوخته هزار سارا چشمي به حلقه ي در
از يک طرف و ديگر چشمي ز خون دل تر


سارا سوال مي کرد دارا کجاست اکنون؟
ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوي دارا آب حيات دين است
روحش به عرش و جسمش مفقود در زمين است
در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا
در اين زمانه گشتند ده ها هزار  دارا
هنگام جنگ دارا گشته اسير و در بند
داراي اين زمانه با بنزش رود به دربند


داراي آن زمانه بي سر درون کرخه

ساراي اين زمانه دز کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها اجين شد
در اين زمانه ناگه چادر لباس جين شد

با چفيه اي که گلگون از خون صد چو داراست
سارا خود از براي جلب نظر بياراست



آن مقنعه ورافتاد جايش فوکول درآمد
سارا به قول دشمن از املي درآمد
دارا و گوشواره حقا که شرم دارد
در دستهايش امروز او بند چرم دارد


با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه رانديم
اما به ماهواره تا خانه اش کشانديم
يا رب تو شاهدي بر اعمالمان يکايک
بدم المظلوم يا الله عجل فرجه وليک


جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار
آنها به جبهه رفتند اينها شدند طلبکار!!!

:: داستانک های دفاع مقدّس

تخریب‌چی

در جنگ تخریب‌چی بود، حالا اصلاح‌طلب شده است!

آدرس

آدرست را گم کرده‌ام؛ فقط پلاکت را بگو جناب شهید.

مفقودالجسد

مفقودالجسدی، زنده بازگشت؛ کوچه ای به نامش بود!؟

منتقد گلوله

اگر منتقد نتواند حرفش را بزند، مُعاند می شود؛ آنگاه باید جواب گلوله اش را بدهیم!؟

:: اشعار دفاع مقدّس

همسايه

 آغوش سحر، تشنه‌ي ديدار شماست
مهتاب، خجل زنور رخسار شماست
خورشيد که در اوج فلک، خانه‌ي اوست
همسايه‌ي ديوار به ديوار شماست

شاعر:قيصرامين‌پور

 -----------------------------------------

سرآغاز

 سرآغاز، شوقي صميمانه بود
كه بال و پر عاشقان را گشود
دلي بود از جنس آيينه‌ها
و جاني معطر زياد خدا
دلي بود آشفته و بي‌شكيب
سري بود و حال و هوايي عجيب!
دلي رَسته از بند دنياي دون
دلي راهي راه سرخ جنون
دل و فكر پرواز، تا بي‌نشان
دل و شعله در شعله آتش‌فشان
گرفتاري دل غم يار بود
چه ياري! كه غم را خريدار بود
و ناگاه در لحظه‌هاي اميد
بشارت به ياران عاشق رسيد
كه اي عاشقان سركوي يار!
سرآمد شما را غم انتظار
چه زيباست دلبسته اوشدن!
به حكم رهايي، پرستو شدن!

شاعر :نسترن قدرتي

:: تصاویر افلاکیان

مردان خدا پرده ی پندار دریدند***یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

*********************************

*********************************

*********************************

آنها که رفتند کاری حسینی کردند***آنها که هستند باید کاری زینبی کنند

:: راه نا تمام

اي شهدا برخيزيد گويي اين جا همه چيز تمام شده است و انگار نسل جهاد ديده ديروز،به خط پايان رسيده است.اگر سراغمان نياييد و کلامي و حرفي بر زبان نياوريد ما هم کم کم باورمان مي شود که همه چيز تمام شده است.باورمان مي شود که ديگر رد پايي از شما پيش رويمان نيست ،باورمان مي شود که ما هم ديگر بايد مد،پرستيژ،آنگارد محاسن ،تيپ اداري و خلاصه همه چيزمان مثل آدم شود !!! اگر شما حرفي نزنيد باورمان خواهد شد که امام جلوي چشمانمان جرعه جرعه جام زهر را نوشيد و رفت و همگي گفتيم ،الحمد لله جنگ خانمان سوز تمام شد!!! اي شهدا که جوانمردي فقط در ذائقه ي شما بود،لحظاتي از خلوت بهشت فارغ شويد،زخم ترکش ها را فراموش کنيد و از ما دلجويي کنيد.بعد از شما لباس خاکيمان را از تن درآوردند اجازه نداريم مثل آن روز ها بگوييم "التماس دعا" !!! به ما آموختند که چگونه بخوانيم و بنويسيم !!!

اي شهدا،دنياي بي شما و بي امام سخت است ! اي خوش انصاف ها ، اينجا ديگر با خاموشي بلدوزرهاي جهادگران ،سنگر و خاکريزي که صداقت و درستي را بنا کند يافت نمي شود.اينجا فانوس ها خاموش است.خيانت به رفيق قاموس و جاويدان و رسيدن به جاه و مقام به بهاي خاموشي عزت نفس است . اي شهدا اينجا ديگر از عروج خبري نيست و همه از براي "فنا"دست و پا مي زنند . دست هاي ناپاک به هم گره خورده تا بر نسل جوان امروزي روح بي اعتقادي و دين زدگي را جريان دهد.

دنياي غرب بر دل ها طبل هوس مي کوبد و روزگار مردم پر فتنه اي که با زبان دين جوياي مراد دنيا و مسند و بقا بر قدرت خويش اند و از تکه تکه شدن پيکر ها نردبان صعود مي سازند اگر در برابر مظالمشان کلام حق بگويي به "مسلخ گاه" هوي و هوسشان قرباني مي شوي و خلاصه اينجا بازار هزار رنگ بي مهري هاست. اينجا ساکنينش به جرم بي وفايي محکومند .آري شهدا براي همين است دلمان تنگ شماست از قول ما به امام بگوييد قرار ما اين نبود .ديگر از شما گفتن از چند شب خاطره فراتر نمي رود گريه و حسرت در فراق شما به جهالت و حواس پرتي ياد مي شود .اي شهدا، به داد ما برسيد،اينجا ماندن سخت است. در قنوتمان دلتنگي شماست و در سجده هامان بي تابي فراقتان و در رکوع هايمان خميدگي دوري از شهادت است .اي شهدا سکوت غربت مان ،درد ناک ترين درديست که تاب تحمل را از وجودمان زدوده است. ما هرگز به چنين صلح سبزي !!!!! فکر نمي کرديم و تنها ميدان هاي سرخ ،انديشه مان بود و اينک در قبيله درداز همه کس ما بازمانده ترينيم . به جرم بي شهادتي رياضت تدريجي مرگ را منتظريم و در تب و تاب وصل به شما لحظه شماريم ، واگر اين نباشيم بايد آنقدر بي تفاوت شويم که همه چيزمان را يک شبه فراموش کنيم  تا ما هم به نوايي برسيم و از راه کارهاي تملق و چاپلوسي با فراموشي تفکر امام ، خادمين درگاه مصلحت انديشان شويم . اي شهدا در روزگار فقر محبت ها نگاهمان لبريز از باده التماس به شماست اگر خوب گوش کنيد خواهيد دانست که دل شکسته ما بهترين تاري است که در فراقتان شب و روز را مي نوازد . بعد از شما تحمل خيلي چيز ها سخت است به بهانه صبر ما را به "سکوت" مرگ آوري دعوت مي کنند.

کام يابي هاي دنيا مقدمه فراموشي ذکر خداست و خاتمه اش با لبخند شيطان مأنوس است . اي شهدا ما براي شما صبر مي کنيم ولو با فنا و فراموشي مان.

اي شهدا شما که در جلوت دوست خلوت انس يافته ايد دستي بر دل هاي پير رنج ما برآوريد.

خداحافظ اي شهدا ، اي گلبرگ هاي خونين شلمچه ، اي لبهاي سوخته فکه ، اي گلوهاي تشنه ، اي تشنه هاي فرات شهادت ، خداحافظ ، شما رفتيد و مائيم و راه نا تمام ! ...

:: بي نام

:: برای شادی روح شهیدان صلوات

شاخ شميران که بوديم نان خشک به همديگر تعارف مي کرديم و اصلا وجود دوشکا ها برايمان اهميت نداشت فقط به اين فکر بوديم که نمازمان سر وقت ادا شود در فکه کسي به فکر خنثي کردن مين ها نبود در هور کسي به منور ها اعتنا نمي گرد شبي موج خروشان اروند بسيجيان را با خود برد و کسي هم ديگر آنان را پيدا نکرد اما نمي دانم چرا شب ها فرشته ها آن جا جمع مي شوند و با پرنده ها در دل مي کنند ،در کوچه هاي شهرمان هيچ کس غربت شهيدانمان را فرياد نکرد .بچه هاي گردان محلاتي و محرم در ماووت روي دوش مين ها،آغوش به شهادت گشودند و گردان بهشتي و ابوذر در شاخ شميران با گلوله هاي دوشکا بهشتي شدند . درکشکولي ،قناسه ها رد فريد الله مرادي را گرفتند و عبدالله سرخي در قلاويزان با چشماني بينا به خدا رسيد .شهيد آدينه مظلومانه به جمع آسمانيان پيوست و غلام باز دار در هجدهمين بهارش راهي بهشت شد سيد اسد الله خيري تا زماني که در کنارمان بود کسي او را باور نداشت اما در ماووت فرشته ها او را باور کردند و بر او نماز عشق خواندند نورمحمد باقري در ميدان هاي مين قلاويزان به سمت آسمان ها بال گشود و محمد درگاهي را بمب هاي خوشه اي تکه تکه کردند .علي حياتي در والفجر3 جاودانه شد و محمد کرمي در گامو جا پاي فرشته ها گذاشت تا با آخرين بهار که از راه مي رسد شکوفا شود کريم حياتي با بدني پاره پاره خدا را طلبيد و الياس ملکي و خان محمدي هر دو با دست هاي بسته سر بر شانه هاي همديگر به ملاقات خدا رفتند . جعفر ميرزايي سال هاست که در ام الرصاص تنها آرميده است گويا هيچ وقت دل از خاک ريز هاي خونين نمي کندو غلام حسي محمدي در مهران غريبانه دست در دست فرشته ها گذاشت برادر سوم مهدي که شهيد شد مادرش گفت:سر امام سلامت! و خودش هم وقتي عمليات تمتم شد با شادي گفت:خدايا شکر من هم عملياتي شدم.حاج حسين مي گفت:اگر شهيد شدم جنازه ام را در کنار بسيجي ها دفن کنيد آن يکي مي گفت:روز شهادتم نقل بپاشيد در مهران محمود آنقدر آر پي جي شليک کرد تا از گوشهايش خون چکيد ،در کربلاي 5 وقتيکه کاکا علي را آوردند سر نداشت و اکبري هم در کنار نهر جاسم با تني مجروح غسل کرد و صبح روز بعد بر دوش فرشته ها بود .جنازه قاسم را کسي نمي شناخت مگر بر نوشته ي پشت پيراهنش:يا زيارت يا شهادتمحمد زکايي که برادرش مفقود بود در ماووت به حالت سجده شهيد شد . عباس ماکياني گلوله مستقيم تانک بر گلويش نشست و حسين طافي را آر پي جي دو نيم کرد وقتيکه به پور ميرزا گفتند ماکياني دارد شهيد مي شود گفت:خوشا به حالش !  مهدي حسين زاده که پدر نداشت و برادرش مفقود بود خبر شهادتش را پيشاپيش به بچه ها گفت .آن يکي دعا مي کرد که مفقود شود مبادا در اين دنيا جايي اشغال کند . در کاني مهدي بعد از سه روز تشنگي و گرسنگي بر اثر خون ريزي غريبانه به شهادت رسيد . حميد مي گفت آنقدر ترکش در بدن دارم که نا حالا يک کيلو ازآن خارج کرده اند .حسين بابا خاني در کربلاي 5 با يک دست هم آر پي جي شليک مي کرد،هم به بچه ها روحيه مي داد .علي عرب وقتيکه در ميدان مين کوله آر پي جي اش آتش گرفت براي اين که عمليات لو نرود ،زنده زنده در آتش سوخت و زير لب فقط ذکر يا زهرا(س) مي گفت . محمود و مصطفي که هر دو بچه ي يک محله بودند با هم به جبهه آمدند مي گفتند :ما با هم شهيد مي شويم سمندريان خواب شهادت هردو مان را ديده بود.حميد درشب آخر براي مادرش نوشت مادرجان امشب به خط مي زنيم و تو ديگر نمي تواني مرا ببيني و ببوسي و برايم درددل کني . احمد کيايي هنگام دفن جاي يکي از پاهايش خالي بود يکسال بعد در قلاويزان پاي ديگرش را يافتند .اکبري آنفدر التماس کرد تا دعاي فک کل اسيرش به اجابت رسيد . زماني مي گفت دوست دارم طوري شهيد بشوم که دل بچه ها شاد بشه. علي عاصمي غصه مي خورد و مي گفت:خدايا چرا من صد پاره نمي شوم و آخر هم شد .رضا مولايي مي گفت :در مهران وقتي که فهميديم رمز عمليات يا ابوالفضل(ع)است بچه هاي گردان قمقمه هاي خود را خالي کردند . مهدي اعلمي وقتيکه زير آتش سنگين مجروحين را به عب مي آورد با گلوله کاتيوشا پودر شد . رضايي مي گفت:اگر شهيد شدم رو قبرم ننويسيد سردار شهيد بنويسيد بسيجي عاشق.

شما ها رفتيد و خدا را به بلند ترين فرياد ها صدا زديد . ما مانديم و داغ ماند و خاطره هايي که از آن روز هاي برادرانه مانده است من ديگر چه بگويم

 در شبي که هيچ ياوري نبود...

:: بسيج در بيان مقام معظم رهبري

بسيج در بيان مقام معظم رهبري

سالگرد تشکيل بسيج مستضعفان، يادآور خاطره پرشکوه مجاهداتي است که در دوران هشت ساله جنگ تحميلي، زيباترين تابلوهاي ايثار و فداکاري همراه با نجابت و فروتني و توأم با شجاعت و رشادت را ترسيم کرده است. خاطره جوانمردان پاکدامن و غيوري که شيران روز و زاهدان شب بودند و صحنه نبرد با شيطان زر و زور را با عرصه جهاد با نفس اماره به هم آميختند و جبهه جنگ را محراب عبادت ساختند. جواناني که از لذات و هوسهاي جواني براي خدا گذشتند و پيراني که محنت ميدان جنگ را بر راحت پيرانه سر ترجيح دادند و مرداني که محبت زن و فرزند و يار و ديار را در قربانگاه عشق الهي فدا کردند؛ خاطره انسانهاي بزرگ و کم ادعايي که کمر به دفاع از ارزشهاي الهي بستند و از هيبت دروغين قدرتهايي که براي حفظ فرهنگ و ارزشهاي جاهلي غرب به مصاف ارزشهاي الهي آمده بودند، نهراسيدند. (گراميداشت هفته بسيج 2/9/68)

:: ادامه ی سخنان در ادامه ی مطلب::

:: بسیجی، بنده خاص الهی

بسیجی بنده خاص الهی است
بسیجی در حقیقت یک سپاهی است
بسیجی گلشن دین را گلاب است
بسیجی آرمان شیخ و شاب است
بسیجی پاک از هرنقص و عیب است
بسیجی صاف از هر شک و ریب است
بسیجی را توقع نیست در کار
بسیجی نه تشریفات می خواهد نه دستار
بسیجی بنده شایسته اوست
بسیجی سر به سر وابسته اوست
بسیجی دل به این عالم ندارد
دلش را بر خدای خود سپارد
بسیجی سنگرش سجاده اوست
وصالش در شراب باده اوست
بسیجی مخلص دین مبین است
بسیجی پیرو مولای دین است
بسیجی فانی اندر انقلاب است
بسیجی حامی اسلام ناب است
بسیجی نی به فکر ملک ومال است
نه اندر غصه اهل وعیال است
بسیجی شعله ائی از نار عشق است
بسیجی سنبل گلزار عشق است
نه دل بسته به این دنیای فانی
نه غمناک است از بهر زندگانی
خدایا حق پیغمبر وآلش
بسیجی را نگهدار از زوالش
بسیجی آرزوی مومنین است
بسیجی نور چشمان امین است
شعر از آیت الله امینیان، امام جمعه شهرستان آستانه اشرفیه
منبع: خاکریز عشق

:: بسیج در کلام شهیدان

  • «برادران بسیجی و انجمن اسلامی، سعی کنید خدا را همیشه و همه جا ناظر و حاضر به اعمالتان بدانید تا سعادتمند شوید. سعی کنید با مد نظر قرار دادن قوانین و اسلام و شرع و با اطاعت از اوامر امام عزیزمان، این قلب تپنده امت‏حزب الله بتوانید مروج و مبلغ خوبی برای اسلام عزیز در منطقه باشید. ان‏شاءالله‏»
    پاسدار شهید غلامحسین طالبی رحمت آبادی از : شهرری
  • «برادران بسیجی که به حق پشتوانه انقلاب و وارثان حقیقی خون شهدا می‏باشید، باید همگی و در همه حال به فکر تزکیه نفس خود باشیم و خودمان را بسازیم و این نکته را باید توجه داشته باشید که این لباس جانبازی که پوشیده‏اند، لباس سربازان امام زمان(عج) است و متوجه اهمیت و مسؤولیت‏خطیری که بر دوش شما است‏باشید. قدر خودتان و قدر یکدیگر را بدانید.»
    پاسدار شهید محمد رضا رمضانی از: تهران
  • «جبهه صحنه عاشق را و کربلا است، بسیجیان می‏آیند و در خون خود می‏غلتند و صحنه جنگ را رنگین می‏کنند ولی راضیند به رضای او، چرا که حسین(ع) آن طور به اینان آموخت. در این جهان هر چیزی بهترین دارد و مرگ نیز بهترین دارد. بهترین نوع مرگ شهادت در راه خداست.»
    دانش آموز شهید حسین ابراهیم از: تهران
  • «و اما برادران بسیجی که بدون هیچ چشم داشتی شبانه روز در تلاشید، مبادا لحظه‏ای ناامیدی و یاس شما را در برگیرد چرا که:
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‏ها گر کند خار مغیلان غم مخور
    دانشجوی شهید جمشید میرزایی از: میانه
  • «ای بسیجیان، شما محبوب ولی الله هستید، شما یاران روح الله هستید. شما کوبنده عدوالله هستید، شما حقیقت جندالله هستید، شما تجلی حزب الله هستید، شما خاصه اولیاء الله هستید، و شما ایستادگان در راه خدایید. برپادارندگان عدالتید و همان‏هایی که خداوند اراده کرده انتقامش را از ستمکاران با دستانتان بگیرد.»
    پاسدار شهید روح الله شاپور صفری از: تهران
  • «غیور مردان بسیج و شیعیان ایران، یک لحظه به جز اسلام و قرآن فکر نکیند و امام را تنها نگذارید بدانید اگر امام تنها بماند و قلبش بشکند تمام شما جوانان مسؤولید. عزیزان، پاسدار ولایت فقیه باشید تا اسلام احیاء شود تا بهتر ابرقدرتها را سرکوب کنید.»
    دانش آموز شهید ذبیح الله مرادی از: همدان
  • «خطاب به برادران بسیجی، برادران عزیز شما در حال حاضر دشمنان زیادی دارید و همه دشمنان سعی در کوبیدن شما دارند. شما را به خدا کاری نکنید که بسیج‏بدنام شود. اخلاق اسلامی را رعایت کنید و برای رضای خدا اسلحه به دست گیرید و مخاصمات را کنار بگذارید و دست در دست هم کاری کنید که این گروه به نهایت رشد خود برسد و ان‏شاءالله بتوانید رضای خداوند را تحصیل کنید.»
    دانش آموز شهید مهدی محقق امین از : قم
  • «ای برادران بسیج، که در راه تداوم انقلاب اسلامی از جان و مال گذشته‏اید، استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمان‏ها برای تسکین دردهاست و همیشه به یاد خدا باشید و در راه خدا قدم بردارید و مواظب باشید هرگز دشمنان دین بین شما تفرقه نیندازند.»
    پاسدار شهید ناصر تاجیک‏فر از: مشهد
    منبع: ماهنامه پاسدار اسلام